سمفوني مرده دندانها واقيانوسي كه از درد نا تمام مانده است و هم اويي كه هي در
من سرك مي كشد و تماميت عريان مرا نظاره ميكند .
هفتصدو چهل وشش روز
باور كن عاشق شده بودم
ونود روز فقط عاشق ماند
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:33 توسط سامه ابتهاج
|
واینگونه بود که خدا به پایان رسید...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:50 توسط سامه ابتهاج
|
...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:44 توسط سامه ابتهاج
|
باتو دیگر هیچ عکسی سانسور و یا حذف نمی شود
و هیچ اشکی از درد نیست
آزاد و یله
مثل نیلوفران مرداب
.
.
.
فقط !
راستی چرا این همه دیر آمدی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:47 توسط سامه ابتهاج
|
به سادگی اتفاق می افتد
و هیچگاه از خاطر نمی رود
مهرت را در نیمی ازمهر به دل گرفتن
و شیدا تر از همیشه ات شدن
اولین شب آرامش باتو
مهربان و عزیز
وبغض...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:20 توسط سامه ابتهاج
|
گاز زدن به سیب سبزی که مزّه کاه می دهد تراژیک ترین اتفاق زندگی است
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:33 توسط سامه ابتهاج
|
عریان،تنها با تن پوشی اندک آن هم برای ستر شرمینه های زنانه ،چشم دوخته به سقفی مسّقف
به فرسک های پوسته پوسته شده و روزگاری عبوس وبه غایت عبث می اندیشم
هیچ یادی از یاد نمی رود وفراموشی تلاش بیهوده ایست برای از خاطر بردن تمامی چیزهایی که بر ما
می انگارند
گوردخمه های تعلق،میله هایی سبز وهمین مویز سیاه رنگی که به من تعارف میکنی اش
ستاره های شب،پستو های شلوغ وهمین صدای دلخراش ناگزیرملعبه های تو،اسبان سیاه و سربازان
سپید،شاهی مات و وزیری که کیش دلدادگی را از یاد برده است
عاشقانه ای ناآرام در شهری که هیچگاه دوست نمی داشتمش ، بی گمان روزی و هم اکنون
استخوانهای مرا میسوزاند
آسیاب به نوبت تهنیت باد ها وتسلیت باد هاکه تحفه ای می شود برای این دل درویش مسلک و
فراموشی هرزگی تنان آبستن عشق
وتمامی جهانی که در پی دست یازیدن به غیر است.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:13 توسط سامه ابتهاج
|
وتو آنچنان بزرگی که خنده های کوچک مرا تخمیر می کنی
سالهایی که بی تو گذشت و ماه هایی که با تو آمد را با تمام حواس ششگانه ام به شعبده می نگرم...
تمام ورق های عالم را فاحشه کرده ام و به دست خودکارهای بیک آبی سپرده ام تا تو را"یک بار ،نه یکبار دیگر"
برایم فاش کنند.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 توسط سامه ابتهاج
|
سالیان متمادی بی دوست زیستن و در کنج دلتنگی خزیدن واز روی بی هم پیالگی خون خوردن واز روی عادت
کنار حوصله دلی نشستن
هفت هزار و سیصد و یکمین روز شمسی است که برایت می نویسم، از اولین نون های کج ومعوج کودکی تا
دلنوشته های ناگزیر اکنون
تمام این ها شاید برای آمدن کسی بود، اینکه روزی بیاید وبه تنها بودگی آدمیزادی من پایان بدهد
آمد و با الفت ونه از روی عادت مالوف کنار حوصله دلم نشست
آمد ومن واژه ها را مضمحل نمودم و به تکرار حروف قناعت
و آنقدر مشعوف که از روی اشتیاق فقط توانستم همان نون های کج ومعوج را بنویسم
وآنقدر بیقرار که فقط بلدم تا ده بشمارم که زودتر برگردد.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط سامه ابتهاج
|
به تکرّر نوشیدن چای کیسه ای، دیگر انتظار آمدن میهمان را از یاد برده ایم
و به کم سویی چشمانی بی فروغ ،هیچ مژگانی ما را چشم به راه نامه ای نمی کند
دیگر انتظار برای انتظار هم بیهوده است...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:6 توسط سامه ابتهاج
|